حكيم ابوالقاسم فردوسى

1074

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

ور ايدون كه حاكم بود تيز مغز * نيايد ز گفتار او كار نغز دگر كارزارى كه هنگام جنگ * بترسد ز جان و نترسد ز ننگ توانگر كه باشد دلش تنگ و زفت * شكم ّ زمين بهتر او را نهفت چو بر مرد درويش كنداورى * نه كهتر نه زيبندهء مهترى چو كژّى كند پير ناخوش بود * پس از مرگ جانش پر آتش بود چو كاهل بود مرد برنا به كار * ازو سير گردد دل روزگار نماند ز ناتندرستى جوان * مبادش توان و مبادش روان چو بوزرجمهر اين سخنهاى نغز * شنيد و بدانش بياراست مغز چنين گفت با شاه خورشيد چهر * كه بادا بكام تو روشن سپهر چنان دان كه هر كس كه دارد خرد * بدانش روان را همى پرورد نكوهيده ده كار بر ده گروه * نكوهيده تر نزد دانش پژوه يكى آنك حاكم بود با دروغ * نگيرد بر مرد دانا فروغ سپهبد كه باشد نگهبان گنج * سپاهى كه او سر بپيچد ز رنج دگر دانشومند كو از بزه * نترسد چو چيزى بود با مزه پزشكى كه باشد بتن دردمند * ز بيمار چون باز دارد گزند چو درويش مردم كه نازد به چيز * كه آن چيز گفتن نيرزد بنيز همان سفله كز هر كس آرام و خواب * ز دريا دريغ آيدش روشن آب و گر باد نوشين به تو برجهد * سپاسى ازان بر سرت برنهد بهفتم خردمند كايد بخشم * به چيز كسان برگمارد دو چشم بهشتم بنادان نماينده راه * سپردن بكاهل كسى كار گاه همان بىخرد كو نيابد خرد * پشيمان شود هم ز گفتار بد دل مردم بىخرد بآرزوى * برين گونه آويزد اى نيك خوى چو آتش كه گوگرد يابد خورش * گرش در نيستان بود پرورش دل شاه نوشين روان زنده باد * سران جهان پيش او بنده باد [ بزم ششم شاه نوشين روان با بزرگمهر و موبدان ] برين نيز بگذشت يك هفته ماه * نشست از بر تخت پيروز شاه بيك دست موبد كه بودش وزير * بدست دگر يزدگرد دبير همان گرد بر گرد او موبدان * سخن گو چو بوزرجمهر جوان ببوزرجمهر آن زمان گفت شاه * كه اى مرد پر دانش و نيك خواه سخنها كه جان را بود سودمند * همى مرد بىارز گردد بلند ازو گنج گويا نگيرد كمى * شنودن بود مرد را خرمى چنين گفت موبد ببوزرجمهر * كه اى نامورتر ز گردان سپهر چه دانى كه بيشيش بگزايدت * چو كمّى بود روز بفزايدت چنين داد پاسخ كه كمتر خورى * تن آسان شوى هم روان پرورى ز كردار نيكى چو بيشى كنى * همى بر هماورد پيشى كنى چنين گفت پس يزدگرد دبير * كه اى مرد گوينده و ياد گير سه آهو كدامند با دل براز * كه دارند و هستند زان بىنياز